مرضيه محمدزاده

1169

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

خورشيد خون گريست به دامان صبح و شام * خون شد دل سپهر هم از داغداريت چون قلب بىقرار كه جان برقرار ازوست * حق را قرار تازه شد از بىقراريت نشنيد گوش هيچ كس زارى تو را * ما زان سبب به جاى تو داريم زاريت زانرو ز حد گذشت غم بىشمار تو * تا هر دلى كند به غمى غمگساريت غافل كه ساخت كار خود از زخم جان خويش * آن سنگدل كه زد به جگر زخم كاريت هم پاى مرگ رفت ز جاى از صلابتت * هم چشم صبر خيره شد از بردباريت زان در كنار نعش جگر گوشه ماندنت * وان از ميان خون جگران بركناريت زان در كمال حلم و سكون كارسازيت * وان بالَهيب « 1 » سوز درون سازگاريت هم اختيار زندگيت دور از اضطرار * هم اضطرار مرگ و حيات اختياريت وجه اميد ما به تو اين بس كه حق فزود * با نااميدى از همه ، اميدواريت اى دل فداى مهر تو از مهربانيت * وى جان نثار جان تو از جان نثاريت پركارى از كسالت ما ، عيش و طيش « 2 » تو * غمخوارى از مصيبت ما نوشخواريت مظلوم حق ، شهيد فتوت ، قتل عدل ميزان دين ، صراط هدايت ، دليل عدل 4 كو غم رسيده‌اى كه شريك غم تو نيست * يا داغديده‌اى كه به دل محرم تو نيست الّا تو خود كه سوگ و سرورت برابرست * يك اهل درد نيست كه در ماتم تو نيست هر دردمندِ زخم درون را علاج درد * با ياد محنت تو ، به از مرهم تو نيست جان داروى تسلى از اندوه عالمى * الّا كه در تصورى از عالم تو نيست با جان نثاريت گل باغ بهشت نيز * شايسته‌ى نثار تو و مقدم تو نيست ملك تو را به ملك سليمان چه حاجت است * ديو جهان حريف تو و خاتم تو نيست هفت آسمان مسخّر هفتاد مرد توست * خيل زياد ، مردِ سپاهِ كم تو نيست از بس به روى باز پذيراى غم شدى * گفتى كه غم حريف دل خرّم تو نيست با شاديى كه از تو عيان ديد وقت مرگ * پنداشت پير حادثه كاين غم ، غم تو نيست چون خود پاك كامد و رفتِ نَفَس از اوست * ما را دمى كه هست به جز از دم تو نيست عصيان نداشت جنت هفتاد آدمت « 3 » * در جنت خدا هم ، چون آدم تو نيست آزاده را ز مؤمن و كافر هواى توست * يك سرفراز نيست كه سر در خَم تو نيست

--> ( 1 ) - لهيب : زبانه‌ى آتش ، شعله‌ى آتش سوزش . ( 2 ) - طيش : بيدماغى ، تعب ، اضطراب ، تندمزاجى و خشم . ( 3 ) - هفتاد آدم : منظور ياران با وفاى حضرت امام حسين ( ع ) است .